تبليغاتX
من یک آدم معمولی ام ! - اینجا تهران است .... اینجا ایران است !
 
من یک آدم معمولی ام !
 
 
 
 

اتوبوس رسید . پرید بالا . خلوت بود. هم قسمت آقایون و هم قسمت خانومها. تو هر ردیف صندلی تک و توک نشسته بودند. کتابی که از خونه شاگردش امانت گرفته بود باز کرد . صفحه اول !  ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت . خانومی سوار شد . قد بلند و خسته ! کاملاً مشکی ! مقنعه ، مانتو ، شلوار ، جوراب ، کفش ، کیف و چادر ! چیزی که توجه اش رو جلب کرد کیف زن بود . مثل کیف مادرش ، بزرگ و جادار و حتماً پر از کلید و دفترچه قسط  و پول خرد و یادداشت !

زن رفت کمی جلوتر تا نزدیک میله جدا کننده زنانه و مردانه ! یک ردیف خالی قبل از اولین ردیف قسمت آقایون ، که تو نگاه سرسری اول یک مرد با موهای جوگندمی و در دردیف بعد یک مرد جوان با موها و ریش بلند نشسته بودند. قبل از اینکه دوباره سرش رو برگردونه و به صفحه اول خیره بشه زن برگشت و نشست تو ردیف اون کنار یه خانوم . شستش خبردار شد . آخه اینجور چیزا رو بو می کشید ! ولی  اتوبوس خیلی خلوت بود !

-          مرتیکه ! چیزش رو درآورده !

-          چی ؟؟! (زن بغلی گفت )

-           به قرآن مجید ! ( اینو بلندتر گفت و با تاکید روی قرآن مجیدش ! )

و همه با هم برگشتن و دوباره نگاه کردند! و ایندفعه صورت مرد رو هم دیدند . اون هم برگشته بود و به عقب نگاه می کرد . زمزمه ها شروع شد .

-          کثافت آشغال !

حالا چی میشه ؟ پیش خودش فکر کرد . و این سوال همیشه تکراری رو از خودش پرسید که باید چی کار کرد ؟ تا ایستگاهی که پیاده می شد راهی نبود ولی پر ترافیک و شلوغ ! یادش نمی اومد در هیچ زمانی از زندگیش ، اوج شادی ، یا غم یا ترس یا خشم ، مثل این موارد قلبش اینقدر تند بزنه ! زن کلافه بود  و معلوم بود که نمی داند که چه خواهد کرد ! ایستگاه بعد، هنوز اتبوس ایستاده و نایستاده بلند شد؛ ناگهان ! به سمت جلو رفت . از زیر میله رد شد . ایستاد . روبروی مرد . محکم و با تمام نیرو  آب دهنش رو پاشید به صورت مرد و  فریاد زد : بی شرف !!!

سریع به سمت راننده رفت و در حد یکی ، دو جمله با راننده حرف زد . او گفت : کی ؟! کجا ؟ و  زن از در قسمت مردها پیاده شد . و سکوت !

سکوت بود و سکوت تا اینکه !

-          میذارم  ..... خودش و مادرش ! ( مرد گفت )

-           پسر گفت : ببند دهنتو  چرا فحش می دی !

-          زنیکه فحش داد و رفت .

مرد دیگری فریاد زد : آقا ساکت شو ! شلوارتو پایین کشیدی ! حالا فحش  ناموسم می دی !

اما مرد همینطور ادامه می داد . البته آروم تر ! یکریز !

ایستگاه میدان گلها تمام زنها پیاده شدند و اتوبوس مردان به راه خود ادامه می داد !

 

... یادم نیست اولین تجربه جن.سی این چنین خودم مال کی بوده ! و چند سالگی ! و اینکه چند بار تاکنون برایم پیش امده و به چه شکلهایی ! اما یکی از پچ پچه های همیشگی دخترها و زنها این بوده ! از زمانی که فهمیدم . بارها و بارها اتفاق می افتاد و می افتد و اگر بخواهم که تمام داستانهایی که برای خود من ، دوستان نزدیک ام در این سالها را بنویسم ، مدتها و مدتها فقط تایپ اش طول می کشه و من اصلاً حال تایپ این تجربیات رو ندارم . حالا اگر می نویسم برای اینکه می خواهم بدانم که واقعاً چه باید کرد ؟ دوستان داستانی که نوشتم فقط یک قصه نیست ! هر روز هر روز برای مادر ، خواهر ، دوستان دختر ، دختر بچه های شیرین و قشنگ فامیل و حتی جدیداً شنیدم که برای پسر بچه ها هم اتفاق می افتد !

چقدر راجع به عکس العمل ها شنیده بودم و یا حتی تصمیم گرفته بودم ! اما همیشه یکی بود برایم . سکوت و با حرص ترک کردن محل ! شاید 2 ، 3 سالی باشد که اینقدر گستاخی پیدا کردم که در موردش حرف بزنم با مردان ! جالب اینکه اکثر دوستان پسر از شنیدن این مطالب و این اتفاق ها شوکه می شدند و باور نمی کردند.  می گفتند که این موضوع باید کمتر از این ها باشد که تو می گویی ! می گفتم بپرس مثلاً از مامانت و یا هر زنی که بتونی !  اونقدر براشون اتفاق افتاده که دیگه جزیی از زندگیشون شده . اما نه از اتفاقات عادی !

آیا باید بپذیریم و خدارا شکر کنیم که بذتر از این برای ما اتفاق نیفتاده و فقط برای آنهایی که در روزنامه هستند اتفاق می افتد ؟ و مبادا که راجع به این موضوع حرفی بزنیم ! حتی با یک جنس مذکر ! انگ بی حیایی و گستاخی و بی شرمی به سمت تو خواهد بود ! تازه ممکن است که محکوم شوی : تو یه کاری کردی ؟! اون مانتو تنگه رو پوشیدی ؟! صد دفعه نگفتم صندل نپوش ؟ دیگه حق نداری روژ لب بزنی! من جنس مردا رو می شناسم ! دیگه حق نداری بری بیرون بدون من !

و یا به زبان محبت : من که می گم هر جایی میری بگو بیام دنبالت ! هزار بار گفتم آژانس بگیر ! آخرش تو یه کاری دست من می دی با این کارات !

 آیا راه حل اینه ؟ نباید به فکر قانونی و فرهنگی بود که در بهترین حالت پاسخش سکوت و پرده پوشی نباشد ؟؟ شاید قانون دست ما نباشه  اما فرهنگ چی ؟ برای زنان تا به حال سکوت بوده و برای مردان ؟؟؟ بسیاری از آنها حتی نمی دانند که چه اتفاقی هر روز بارها در چند قدمی ایشان اتفاق می افتد . (البته راجع به دسته ای صحبت می کنم که خود فاعل این فعل نیستند.)

من ازدواج نکردم و بچه ندارم . اما دخترهای خواهرم تینا و بیتا ! به اونها که فکر میکنم و به این دور تسلسل ! !!  

واقعاً چیکار باید کرد ؟

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:21  توسط روجا  | 
 
  بالا