تبليغاتX
من یک آدم معمولی ام !
 
من یک آدم معمولی ام !
 
 
 
 

                             از اینجا رفتم .

 من هنوز یک آدم معمولی ام !

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:24  توسط روجا  | 
 

حاشیه کتاب بی خبری میلان کوندرا :

کوندرا را دوست دارم .( اگرچه کتابو با خوندن دم اتاق دکتر ، یا تو اتوبوس و یا وقتی که فرار می کردم سلاخی کردم .) بیشتر از قصه گو ، خالق راوی (راوی خالق !!؟)  هست . این قابلیت را دارد که زندگی بسازد ولی ! زندگی خوب یا بد ؟ مقصر یا بی تقصیر ؟ گناه کار یا بی گناه ؟ پیروز یا شکست خورده ؟ عشق یا نیاز یا ترحم ؟

 نه بلکه همه اینها با هم ! می دانم ، من نسبی بودن را دیده ام ( برای گقتن اینکه پذیرفتم !..؟) اما  اعتراف می کنم دنیای صفر و یک دنیای راحت تریست !  گاهی اوقات در برخی موقعیت ها آرزومند دید صفر و یکی می شوم!  

 و زمان ! زمان چه کیفیت سنگینی درکارهایش دارد! (عین  شعر فروغ شد!)

آدمهای واقعی ، واقعیت آدمها ! (جالب اینکه از همه آدمها عجیبتر خودم برای خودم هستم ! )

ایا آدمها گاه گاهی واقعی هستند و یا همینکه هستند واقعیت است ؟ چه چیز باعث میشود که هریک از ما چطور فکر کنیم ؟ چطور با دیگران عمل کنیم ؟ چطور عمل دیگران را تفسیر کنیم ؟  

همه تفسیرها یک جور توجیه اند. اساس توجیه کردن برای ما از کجا شکل میگیرد؟ چه چیز باعث میشود که یکی متهم و یکی محکوم و دیگری پیروز باشد ؟ ( البته در گذر زمان نقشها تغییر میکند و هر فرد در هر زمان فرد دیگری با نقش دیگری می شود) و یا کسی دیگری/خودش را محکوم/مبرا  کند ؟

آیا ما ادمها طوری هستیم که فکر میکنیم ؟ ایا دیگران آن هستند که ما فکر می کنیم ؟

حس می کنم به آرامی به آدمهایی تبدیل می شویم که همدیگر را با کلام تکه تکه می کنیم ! تکه تکه می شویم !

 و با نگاه می دریم !  دریده می شویم !  آدمهای واقعی ، واقعیت آدمها ؟

تصویر مردی از پشت، در ذهنم حک شده ! یک تصویر واضح در میان فضایی بی زمان ! (همه از این تصاویر داریم ) مردی باپیراهن آبی آسمانی ، شلوار کتان روشن ، دستهایی در جیب ، حین عبور! ... دستم را پیش بردم  و صورتش را دیدم ! و از او گذشتم ( او هم گذشت ) ..... اما هنوز این تصویر به همان وضوح حک شده !  و هزار تصویر بی زمان دیگر ، بی زمان یعنی بی قضاوت با گذشت زمان .

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 22:37  توسط روجا  | 
 

پیرزن از زمان شاه که تریاک کوپنی وسهمیه بندی بود ، تریاکی بود و سهمیه دریافت می کرد. سن اش قابل تخمین نبود از همه خواهر و برادر ها بزرگتر بود. وضع  مالی بدی نداشتند . توی دهات زمین و مال (دام ) داشتند.

شوهرش که مرد اموالش را بین فرزندانش تقسیم کرد که هم آنها به آنچه از شیر مادر حلال تر است برسند و هم او تنها نماند.

فرتوت و از کار افتاده بود و کارش این بود صبح تا شب چمباتمه بزند و چای و تریاکش را بخورد و ذکر بگوید....

مدتی نگذشت که نگهداری از پیرزن برای فرزندان ، عروس ها و دامادها غیرقابل تحمل شد و برای آنها مرد بی آنکه مرده باشد.

این شد که پیرزن بی هیچ دارایی آمد پیش کوچکترین خواهر ، که او هم پیرزن شوهر مرده ای بود . تا واقعاً بمیرد.

خرج چای و تریاک هم با حقوق باز نشستگی شوهر خواهر تامین می شد ... و پیرزن واقعاً مرد !

حالا خواهر کوچکتر هر وقت می خواهد دعایی بکند درحق خودش می گوید : خدایا مرا سرافکنده و خوار نمیران !

****

مادر بزرگم اصطلاحات قشنگی به کار می برد با زبان شیرین محلی اش :

- دتر ته دهون دور  ! مه یاد دکتی ؟ ته بلاره ! .... دخترکم دور دهانت بگردم ! یاد من کردی ! ننه بلاگردونت باشه !

- ننا ته دور ! ته اصل احوال خاره ؟---------- ننه دورت بگرده ! اصل حالت خوبه ؟

- بسپرسمه به ابراهیم خلیل الله ! ---------سپردمت به ابراهیم خلیل الله !

 

 

           وای! وای ! که من باز 5 ساله شدم !

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 13:45  توسط روجا  | 

 

بارون

بارون قشنگ

هورا !

 

پی نوشت : عاشق این بارون هام ! ممتد ، با رعد وبرق ! و بوی خاک ، خاک پذیرنده مهربان !

آخ که چه کیفی می ده بری تو خاک بارون خورده دراز بکشی و با تمام وجودت نفس بکشی !

تمام حس های خوب رو با لمس کردن  جذب کنی  ! از راه پوست !  

خلاصه اینکه بقولی از اون بارونای فیلمی می باره !

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 1:43  توسط روجا  | 
 

اتوبوس رسید . پرید بالا . خلوت بود. هم قسمت آقایون و هم قسمت خانومها. تو هر ردیف صندلی تک و توک نشسته بودند. کتابی که از خونه شاگردش امانت گرفته بود باز کرد . صفحه اول !  ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت . خانومی سوار شد . قد بلند و خسته ! کاملاً مشکی ! مقنعه ، مانتو ، شلوار ، جوراب ، کفش ، کیف و چادر ! چیزی که توجه اش رو جلب کرد کیف زن بود . مثل کیف مادرش ، بزرگ و جادار و حتماً پر از کلید و دفترچه قسط  و پول خرد و یادداشت !

زن رفت کمی جلوتر تا نزدیک میله جدا کننده زنانه و مردانه ! یک ردیف خالی قبل از اولین ردیف قسمت آقایون ، که تو نگاه سرسری اول یک مرد با موهای جوگندمی و در دردیف بعد یک مرد جوان با موها و ریش بلند نشسته بودند. قبل از اینکه دوباره سرش رو برگردونه و به صفحه اول خیره بشه زن برگشت و نشست تو ردیف اون کنار یه خانوم . شستش خبردار شد . آخه اینجور چیزا رو بو می کشید ! ولی  اتوبوس خیلی خلوت بود !

-          مرتیکه ! چیزش رو درآورده !

-          چی ؟؟! (زن بغلی گفت )

-           به قرآن مجید ! ( اینو بلندتر گفت و با تاکید روی قرآن مجیدش ! )

و همه با هم برگشتن و دوباره نگاه کردند! و ایندفعه صورت مرد رو هم دیدند . اون هم برگشته بود و به عقب نگاه می کرد . زمزمه ها شروع شد .

-          کثافت آشغال !

حالا چی میشه ؟ پیش خودش فکر کرد . و این سوال همیشه تکراری رو از خودش پرسید که باید چی کار کرد ؟ تا ایستگاهی که پیاده می شد راهی نبود ولی پر ترافیک و شلوغ ! یادش نمی اومد در هیچ زمانی از زندگیش ، اوج شادی ، یا غم یا ترس یا خشم ، مثل این موارد قلبش اینقدر تند بزنه ! زن کلافه بود  و معلوم بود که نمی داند که چه خواهد کرد ! ایستگاه بعد، هنوز اتبوس ایستاده و نایستاده بلند شد؛ ناگهان ! به سمت جلو رفت . از زیر میله رد شد . ایستاد . روبروی مرد . محکم و با تمام نیرو  آب دهنش رو پاشید به صورت مرد و  فریاد زد : بی شرف !!!

سریع به سمت راننده رفت و در حد یکی ، دو جمله با راننده حرف زد . او گفت : کی ؟! کجا ؟ و  زن از در قسمت مردها پیاده شد . و سکوت !

سکوت بود و سکوت تا اینکه !

-          میذارم  ..... خودش و مادرش ! ( مرد گفت )

-           پسر گفت : ببند دهنتو  چرا فحش می دی !

-          زنیکه فحش داد و رفت .

مرد دیگری فریاد زد : آقا ساکت شو ! شلوارتو پایین کشیدی ! حالا فحش  ناموسم می دی !

اما مرد همینطور ادامه می داد . البته آروم تر ! یکریز !

ایستگاه میدان گلها تمام زنها پیاده شدند و اتوبوس مردان به راه خود ادامه می داد !

 

... یادم نیست اولین تجربه جن.سی این چنین خودم مال کی بوده ! و چند سالگی ! و اینکه چند بار تاکنون برایم پیش امده و به چه شکلهایی ! اما یکی از پچ پچه های همیشگی دخترها و زنها این بوده ! از زمانی که فهمیدم . بارها و بارها اتفاق می افتاد و می افتد و اگر بخواهم که تمام داستانهایی که برای خود من ، دوستان نزدیک ام در این سالها را بنویسم ، مدتها و مدتها فقط تایپ اش طول می کشه و من اصلاً حال تایپ این تجربیات رو ندارم . حالا اگر می نویسم برای اینکه می خواهم بدانم که واقعاً چه باید کرد ؟ دوستان داستانی که نوشتم فقط یک قصه نیست ! هر روز هر روز برای مادر ، خواهر ، دوستان دختر ، دختر بچه های شیرین و قشنگ فامیل و حتی جدیداً شنیدم که برای پسر بچه ها هم اتفاق می افتد !

چقدر راجع به عکس العمل ها شنیده بودم و یا حتی تصمیم گرفته بودم ! اما همیشه یکی بود برایم . سکوت و با حرص ترک کردن محل ! شاید 2 ، 3 سالی باشد که اینقدر گستاخی پیدا کردم که در موردش حرف بزنم با مردان ! جالب اینکه اکثر دوستان پسر از شنیدن این مطالب و این اتفاق ها شوکه می شدند و باور نمی کردند.  می گفتند که این موضوع باید کمتر از این ها باشد که تو می گویی ! می گفتم بپرس مثلاً از مامانت و یا هر زنی که بتونی !  اونقدر براشون اتفاق افتاده که دیگه جزیی از زندگیشون شده . اما نه از اتفاقات عادی !

آیا باید بپذیریم و خدارا شکر کنیم که بذتر از این برای ما اتفاق نیفتاده و فقط برای آنهایی که در روزنامه هستند اتفاق می افتد ؟ و مبادا که راجع به این موضوع حرفی بزنیم ! حتی با یک جنس مذکر ! انگ بی حیایی و گستاخی و بی شرمی به سمت تو خواهد بود ! تازه ممکن است که محکوم شوی : تو یه کاری کردی ؟! اون مانتو تنگه رو پوشیدی ؟! صد دفعه نگفتم صندل نپوش ؟ دیگه حق نداری روژ لب بزنی! من جنس مردا رو می شناسم ! دیگه حق نداری بری بیرون بدون من !

و یا به زبان محبت : من که می گم هر جایی میری بگو بیام دنبالت ! هزار بار گفتم آژانس بگیر ! آخرش تو یه کاری دست من می دی با این کارات !

 آیا راه حل اینه ؟ نباید به فکر قانونی و فرهنگی بود که در بهترین حالت پاسخش سکوت و پرده پوشی نباشد ؟؟ شاید قانون دست ما نباشه  اما فرهنگ چی ؟ برای زنان تا به حال سکوت بوده و برای مردان ؟؟؟ بسیاری از آنها حتی نمی دانند که چه اتفاقی هر روز بارها در چند قدمی ایشان اتفاق می افتد . (البته راجع به دسته ای صحبت می کنم که خود فاعل این فعل نیستند.)

من ازدواج نکردم و بچه ندارم . اما دخترهای خواهرم تینا و بیتا ! به اونها که فکر میکنم و به این دور تسلسل ! !!  

واقعاً چیکار باید کرد ؟

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:21  توسط روجا  | 

 

پدر

من

از تو

دو دست دارم

من از تو

لب دارم

پس چرا نمی توانم

ببوسم

ببوسم ببوسم ببوسم

و هر بار

درد

نکشم؟

ولادیمیر مایاکوفسکی

پی نوشت 1: این دفعه سیل اومد....

 

پی نوشت 2 :

-          ... راستی کارو تحویل دادین ؟

-          آره یکیشو !

-           اِ .. به من زنگ زدن گفتن که دیگه  روش کار نکنم ...

-          یعنی چی ؟

-          یعنی اینکه پول پر !!!

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:13  توسط روجا 

 

امروز مرد کناری من مرد !

مرد کناری من !

مرد کناری من در  تاکسی !

به پایم چنگ زد !

چنگ

محکم

مثل یک مرد !

و دستش روی پایم آرام گرفت

و سرش روی شانه ام

مثل یک مرد

و

به

آرامی آرامی آرامی

مرد !

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 23:23  توسط روجا 
 

۱-

حالا درس می خونم ... خوندم ... خیالم راحت شد ! اینم از این !

حالا پول در می ارم ...  در آوردم   .... خیالم راحت شد ! اینم از این !

حالا خونه می گیرم ...  گرفتم ... خیالم راحت شد ! اینم از این !

حالا عاشق می شم ....   نشد !؟!  دوباره ....  شدم ! .... خیالم راحت شد ! اینم از این !

حالا عروسی می کنم ... کردم ! .... خیالم راحت شد ! اینم از این !

حالا بچه می ارم .... یکی ؟؟؟     حالا 2 تا !  ..... خیالم راحت شد ! اینم از این !

.

.

.

اولی : زندگی همینه دیگه ! ( ....خیالم راحت شد ! اینم از این ! )

N امی : آره . همینه ! 

 

۲-

اینو می خوام کسی داره ؟!

 

تو هيچ چيز من هستی
حتي خيلي کمتر از نوشته هايم
هيچ کس هستي؟ نمي دانم که چه هستي
محوتر از حد لزوم

تو هيچ چيز من هستی
بودنت احساس نمي شود

انگار روی اسکله ای قدیمی باشی
چگونه می تواند برای تاریکی من ستاره باشد 
 نقشي که لبانت روي شيشه کشیده؟
و  در مسافرخانه هاي پاييزي
روياي پيدا کردن يک دختر دانشجو
تنهايي اش کثافتی مرگ آور 
و سحرگاهش لبريز از ترسي مرگبارست
و هر لحظه منتظر صداي تلفن

تو هيچ چيز من هستی

انگار زندگی خالی از عشق من

صفحه ای  خالي از يک رمان است
هيچ کس هستي؟ نمي دانم که چه هستي

چيزي که فريادها نتوانستند پاکش کنند
فريادهاي دم پنجره قطاري که هيچ وقت وجود نداشته)

تو هيچ چيز من هستی
مثل يک آهنگ نا آشناي نيمه کاره مانده
مثل يک درخت باران خورده خيس
هيچ کس هستي؟ نمي دنم که چه هستي

 چيزي که گريان در ميان خواب کودکانه ام فرياد زدم
تو هيچ چيز من هستی

 نبودنت احساس نمي شود!

ترانه ی هیچ چیز من از آلبوم در میان بلا ، خواننده و آهنگ ساز : احمد کایا ، شاعر : آتیلا ایلهان

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 23:54  توسط روجا 
 

1-

چقدر این نقاشی ساده و کودکانه رو دوس دارم !

خورشید ! زرد زرد !

یک دایره زرد  با خطوط کوچک و بزرگ در اطرافش !

یک تعریف کاملاً واقعی !

نیم خط : خطی که از یک سر محدود و از سمت دیگر نامحدود باشد.

 

2-

و اما در مورد بازی آرزوها ....

من فقط و فقط یک آرزو دارم : اینکه به همه آرزوهام برسم ! !

پی نوشت : محسن عزیز متاسفانه من استعدادم در زمینه سیستم های Network و هیبریدی صفره ! هرگز نتونستم فقط دو نفر مو پیدا کنم ! !

 

 

3- 

گفتی که سرم هنوووووووووز درد می کنه !

 

تمام آنانکه مرا می شناسید :

و

تمام آنان که مرا نمی شناسید:

من می خواهم

 استفراغ

کنم !

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 2:17  توسط روجا 

 

خطوط ممتد آجرهای دیوار

و

صدای آکاردئونی میان دیوار

.....

انگشتانش می ر ق ص ن د

نگاهش رو به آسمان

.....

سکه هایی که از آسمان می چکند .

.....

خطوط ممتد آجرهای دیوار

شرم بی پایان من

و صدایی که دور می شود ....

 

 

 

- پرسیدم آیا تو هم دچار تردید هستی ؟

- گفت : البته !!! همیشه .

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 9:33  توسط روجا  | 
 
  بالا